نوع مطلب :عمومی ،
نوشته شده توسط:صابر شادمانی
روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت
و من در پس این پرده هنوزم از دنیا گریزانم
روزگارم را چه بگویم که زندگی را بر من تباه کرد
سیاه کرد
فنا کرد
آرزوهایم را چه کنم که فراموشی را باید ستایش کنم
تا آنها را از من بگیرد و با خود ببرد
تا شاید دیگر یادم نباشد که آرزویی داشتم
و یا شاید بهترباشد درصندوقچه های فولادی قلبهای از یاد رفته بگذارم
و به آنها بسپارم که رهایش نکنند
حرفهای زیادی در دل دارم
اشکهای فراوانی بر این چشمان غم زده دارم
نمیدانم که از چه بگویم و از کجا بگویم
اما ازهر کجا که باشد
خیالی نیست
که باید بگویم
شاید مجالی باشد برای تسکین این دردهایم
بر من خورده نگیرید که چرا نیستم و کم پیدا شده ام
دردها را بجویید و ازآنها پرسش کنید که چرا من را اینهمه دوست میدارند
شاید که پاسخی بگیرید شما و این تن رنجور مرا رها کنید از بند
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام چهارشنبه 11 دی 1387
زمین ایمان آورد و جهان سبز شد سه شنبه 3 دی 1387
باران یکشنبه 24 آذر 1387
دلم كه می شود شنبه 16 آذر 1387
شعر بی دروغ چهارشنبه 13 آذر 1387
برای امید دورم.... شنبه 9 آذر 1387
سیب چهارشنبه 6 آذر 1387
تقدیم به ریحانه عزیزم یکشنبه 3 آذر 1387
زندگی پنجشنبه 30 آبان 1387
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد سه شنبه 21 آبان 1387
از طرف مریم عزیز دوشنبه 13 آبان 1387
باور كنید كه استحقاق بهترینها را دارید یکشنبه 5 آبان 1387
روزی که به دنیا می آییم؟ یکشنبه 28 مهر 1387
درخت كوچك ، تنها به باد عاشق بود چهارشنبه 10 مهر 1387
لیست آخرین پستها


